بهاربهار، تا این لحظه: 1 سال و 16 روز سن داره
وبلاگ بهاروبلاگ بهار، تا این لحظه: 1 سال و 11 ماه و 3 روز سن داره

بهاردنیای مامان و بابا

4ماهگی عشق مامان

    تو پا میزاری توو خونه ی من تو عاشق میشی رو شونه ی من این ی قراره بین من و تو کسی عاشق نیست عین من و تو کی بهتر از تو که بهترینی تو ماه زیبای روی زمینی ماه من چهار ماه شدنت مبارک     حس بودنت... قشنگ ترین حس دنیاست تو که باشی هر روز را نه،هر ثانیه را عشق است عاشقانه هایم تمامی ندارد                 ...
6 مرداد 1398

مامان ب قربونت بره خاااانوم😍

      من تورا بی دلیل دوست دارم، درست مثل ب اوج رفتن بادکنک... یا دوست داشتن خاک نم زده... یا دویدن درامتداد ساحل دریا... اصلا نمیدانم چگونه بگویم؟ گفتنی نیس... فقط مگر میشود نوازدی رادر اغوش کشید ونبویید؟! توراهم نمیشود دید ودوس نداشت...   #بهارسادات ساعت ۲شب اخه مامان ب قربونت بره خاااانوم😍           ...
23 تير 1398

3ماهگی نانازیمون

      تو آمدی و خدا خواست دخترم باشی و بهترین غزل توی دفترم باشی تو آمدی که بخندی ، خدا به من خندید و استخاره زدم ، گفت کوثرم باشی خدا کند که ببینم عروس گلهایی خدا کند که تو باغ صنوبرم باشی خدا کند که پر از عشق مادرت باشی خدا کند که پر از مهر مادرم باشی همیشه کاش که یک سمت ، مادرت باشد تو هم بخندی و در سمت دیگرم باشی تو آمدی که اگر روزگارمان بد بود تو دست کوچک باران باورم باشی بیا که روی لبت باغ یاس می رقصد بیا گلم که خدا خواست دخترم باشی تو آمدی و خدا خواست از همان اول تمام دلخوشی روز آخرم باشی ماه من سه ماهه شدنت مبارک               &...
6 تير 1398

#دماوند

      #بهارسادات #دورهمی #دماوند از چپ: فاطمه(دخترعمو ابوالفضل) و بهار و زهرا(دخترعمو ابوالفضل)     از چپ: آزاده(دخترخاله ی بابایی)(نوه ی عموی بابایی) و فاطمه(دخترعموابوالفضل) و بهار و زهرا(دخترعموابوالفضل)     بهار و عمو ابوالضل         بهار وزهرا(دخترعمو ابوالفضل)             ...
15 خرداد 1398

بهار سادات دو ماهه شد 😘

  الهی مامان بمیره که وقتی واکسن زدی کلی گریه کردی .صبح با بابا ومامانجون رفتیم واسه واکسنه گل دختر.عزیزم خانمه قدو وزنت کرد و گفت معمولیه وبعدش از من سوالاتی در موردت کرد که شما میخندی و به صداهای اطرافت عکس العمل نشون میدی ویه سری کارهایی که مخصوص نوزادان 2 ماهه است . وبعدش برات واکسن زد به من گفت که پات رو نگه دارم که واکسنت رو بزنه اما من دلم نیومد ومامانجون پات رو نگه داشت و تا واکسن رو زد گریه کردی ومن خیلی ناراحت شدم وتا اومدی اروم بشی واکسنه دوم رو به اون یکی پات زد الهی مامان فدای پاهای نازت بشه. خانمه گفت که هر 4ساعت یکبار بهت قطره استامینوفن بدیم تا تب نکنی و دردت هم بهت بهتر بشه.و روز اول هم برات کمپرس سرد و روز دوم کمپرس...
6 خرداد 1398